«دو دیوان سحر من» که در بمبئی اتفاق میافتد، داستان عشقی هزاره جدید درباره دو جوان - روشنی و شاشانک - است که هر دو باهوش، زیرک و بیسروصدا با ناامنیهای خود مبارزه میکنند. در دنیایی که غرق در فرافکنی است - اینکه چطور به نظر میرسی، چطور صحبت میکنی، چطور خودت را معرفی میکنی - روشنی و شاشانک برای جا افتادن در جامعه تقلا میکنند. هر دو از نظر اجتماعی دست و پا چلفتی هستند و هر دو بخشهایی از وجود خود را پنهان میکنند، متوجه میشوند که هر چه بیشتر تظاهر کنند، بیشتر گم میشوند - تا اینکه کمکم عاشق یکدیگر میشوند. این داستانی درباره زیبایی خام بودن است. شجاعت واقعی بودن، بیفیلتر بودن.