الکساندر، نویسندهای سالخورده، بیمار است و خود را برای مرگ آماده میکند. او ضمن وداع با دیگران، خاطرات زندگی مشترک سالهای دور با همسرش را مرور میکند. او هنگام رانندگی، کودکی خیابانی را که مهاجری غیرقانونی از آلبانی است، از خطر دستگیری نجات میدهد. ساعاتی بعد، بهطور اتفاقی شاهد ربوده شدن همان پسر میشود و با خودروی خود به دنبال آنها میرود. با اینکه او درگیر حسرتهای شخصی خویش است، اما مرگ را به تعویق میاندازد تا راهی برای کمک به آن پسر بیابد.