نوح از آن دسته آدمهایی نیست که معمولاً بچهها را سرگرم میکنند، مهم نیست چقدر خستهکننده باشد. او تمایلی به نشستن ندارد؛ ترجیح میدهد کار دیگری انجام دهد، مخصوصاً اگر شامل تنبلی و بیحوصلگی هم باشد. وقتی نوح مشغول مراقبت از بچه همسایه است، دوست دخترش در شهر با او تماس میگیرد. نوح برای اینکه با او ارتباط برقرار کند، به خیابانها میرود، اما ماجراجویی شهریاش از کنترل خارج میشود و خود را در حال فرار از دست یک قاچاقچی دیوانه مواد مخدر میبیند.